دیروزحرف سید علی 33 ساله منو همراهی کرد پس چرا میگن تو اگه گناهکار ترین ادم روی زمین هم باشی خدارو با خلوص صدا کنی اجابتت می کنه خب تا اینجایی قصه درست من بیشتر از سید علی خدارو صدانکردم شاید یه چند سالی کمتر اما صدا کردم گاهی هم بد جور دلم شکسته و صدا کردم کو جواب اینهمه صدا کردنها اره حق با همه شما هست من ناشکرم همین که هستم راه می رم نفس می کشم پس خدارو دارم منو می بینه میشنوه اما نع من به اینا قانع نیستم خسته شدم درمانده به هر طرف که می رم با هزار تا در بسته مواجه می شوم که هیچ کلیدی به قفل بسته اونا نمی خوره دیگه بریدم تکلیف من توی ای واویلاهای نمی دونم چیه ؟؟
قراره کدوم پیامبر بلند بشه بیاد و برای من معجزه بکنه من حتی امیدی هم به معجزه ندارم هیچ چیز این زندگی لعنتی راضیم نمی کنه می گن باید طهارت نفس داشته باشی تا خدایی بشی اخه چطوری با کدوم انگیزه
من برای سید علی ترحم نکردم تاسف هم نخوردم اگه اون 33 ساله که هروروز صبح از خواب پا میشه و چمشش فقط سقف خونه و چهار تا دیوار رو بروش می بینه که اون تو حصار خودشون تنگ در بر گرفته اند من هم چند سالی کمتر از اون هست که قفس این دنیا مرا تنگ در اغوش خویش گرفته است و از پشت میله های سخت زمخت ان مرا به پائیز ابدیت کشانده من گنه کار عاصی هیچ نتیجه ایی نمی شود گرفت غیر از اینکه به خلف بودن خودم بر چسب ناخلفی بزنم حالا این خدا کجاست تا دستانم را بگیرد و بگوید بنده ناخلف من بلند شو خورده های دلت را جمع کن و مشتت را پر کن از شکسته ای دلت و بیا من تو را پذیرفته ام
بعضي زخــــم ها هســــــت كه هـــــــــر روز بــــايـــد روشونو باز كنــــي
و نـــــــــمـــــــــــــك بپـــــــــــاشــــــــــ ــــي ...
تــــــــا يــــــــــادت نـــــــــــــره كه ســــــــــــــراغ بعضـــــــــــي آدمـــــــــــــا
نبــــــــــــــــــــايـ ـــــــد رفـــــــــــت ، نــــــــــــــبـايـــد! ! !
این روزها مردی در من متولد شده که نمیدانم تاوان کدامین اشتباه من است
رنگ شناسنامه ام و برگهای تا نخورده اش مجبورم میکند هی دروغ پشت دروغ ببافم و پهن کنم روی هر چه بادا باد
حالا به رنگ موهایم که خیره می شوم از خودم می ترسم از پاهای نرفته ایی که جاماندند و از مردی که در گرگ و
میش موهای من خودش را گم نخواهد کرد گیجم حالا هی بمن نگو چادرت را سرت کن بمن نگو لبهایت را که غنچه
می کنی جهانی به ارامش می رسند من از معاشقه با کلمات بی حیا می ایم مرا به مسیح چه که من نمی توانم
تاوان مریم بودنم را پس بدهم چادرم را کمی جلوتر می اورم بگذار در چشمهای شور تو خانه کنم دلم شور بی خود
می زند اینجا ایران است غسلت می دهم و نمکهای دلم را به قیمت ارزان می فروشم گیجم نکن من دستپاچه ام و
زمین می خورم و تو را سقط می کنم تا گناهکار ابدی شوم و برزخ را به خود خودم بشارت بدهم دلم به معجزه
ایمان دارد ناشتا کمی انگور می خورم تا تمام خودم را شراب کنم در چشمهای یائسه تو
اِمیری باراکا، شاعر و نویسندهی جنجالی امریکایی، درست در جایی ایستاده است که چهار سنت مخالفخوان امریکا به هم میرسند: سنت هیپیزم، سنت هارلم، سنت مارکسیستی و سنت اسلامی.
باراکا، با نام اصلی ایورت لیروی جونز، در هفتم اکتبر 1934 در خانوادهای سیاهپوست در نیوآرک ایالت نیوجرزی به دنیا آمد. پدرش پستچی بود و مادرش مددکار اجتماعی. باراکای جوان به دانشگاه روتگرز رفت و دو سال در آنجا درس خواند. سپس به دانشگاه سیاهپوستی هاوارد رفت و در 1954 در رشتهی زبان انگلیسی لیسانس گرفت. برای سه سال تفنگدار نیروی هوایی شد. به نیویورک رفت و با جنبش هیپیزم و نسل بیت آشنا شد. آلن گینزبرگ، شاعر بزرگ نسل بیت، تاثیر بی چونوچرایی بر ادبیات او گذاشت.
شعری از این كتاب را كه هم نام كتاب نیز است، می خوانیم:
تازگیها، دیگه عادتم شده
که زمین وا بشه و ببلعدم
وقتی بیرون میزنم تا سگمو بگردونم
یا دیگه عادی شده
موزیک نامیزون چرندی که باد میزنه
وقتی دارم میدواَم تا به اتوبوس برسم...
تازگیها، چیزا اینجوری شدهن!
حالا هر شب که ستارهها رو میشمرم
عدلی، هر شب میرسم به یه عدد
وقتی هم ستارهها نمیخوان شمرده شن
جاهای خالیشونو میشمرم
دیگه آواز نمیخونه هیچکسی!
دیشب هم، رو نوک پا، پاورچینپاورچین
تا دم اتاق دخترم رفتم و دیدم که انگاری
داشت با یه بندهخدایی حرف میزد
اما وقتی درو وا کردم و رفتم تو اتاق
هیشکی تو اتاق نبود...
دخترم فقط یواشکی نگاه میکرد
رو زانوهاش
توی دستای به هم چفت شدهشو.
هرروز که روزمان را دوباره ازنو شروع میکنیم کلی ادم ازکنارمان رد می شوند با کلی نشانه های جدید و ما ادمهای پر مشغله بدون توجه از کنار تمام این نشانه ها بی هیچ توجه ای می گذریم ادمهای جورواجور باعجله ازکنار هم میگذرند بدون حتی کوچکترین لبخندی امروز داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب می شد که از کنار هر کس که میگذریم از سر مهربانی بجای اخمهای گره شده در قاب صورتمان لبخندی تحویل هم بدهیم
مدتها بود که از نظر روحی روانی من ،خودم را تحت فشار قرارداده بودم اما امروز به این نتیجه رسیدم که دیگر دنیا ارزش غصه خوردن ندارد من فقطخودم را در این وادی حیرانی تباه خواهم کرد پس بیخیال هر چی خوش خیالیه دلم خنده مستانه می خواهد
بوسه می خواهم بوسه ای گس همچچون خرمالوی نارسی که هیچ کس ندارد هوسش را
این روزها نباید ملاحظه هیچ کس را کرد حتی اگر اون کس ادعا کنه عاشقته و یا حتی اگر رئیست باشه دچار سرگردانی روح شده ام افسردگی حاد گرفته ام به هر چه که میرسم بر می خورم به دیوار بتنی به بلندای اسمانی که هیچ راهی برایم نگذاشته است از فکر کردنهای بیهوده سرم در حال انفجار است دلم می خواهد بروم به یک جای دور یک جای دوری که اثری از هیچ دروغ و نیرنگی نباشد از بازی قایم باشک متنفرم از سکوتی که همان دروغ هست منتها به شکل شیک تر و محترمانه ترش دلم می خواهد خفه اش کنم پاهایم را بگذارم روی خر خره اش و محکم فشار بدهم اینقد محکم که چشمهای بادامی اش از حدقه در بیایند و نفسش به شماره بیفتد کثافت اشغال لعنتی هرزه گرد بدم می اید از هر چی ادم مزخرف بوقلمون صفت لعنت به تو بگذار حالا من می خواهم بی انصاف باشم
چــقدر روح مــحتاج فرصــت هــایـی ست کــه در آن هیــچ کـــس نبــاشد "
این روزها دوباره حال و هوای این جمله را پیدا کرده ام . احساس می کنم نیاز به کمی آرامش دارم و من از تنهاماندن و تنهایی متنفرم و این بلا دارد به سرم میاید وای خدای من تا به کی تنهایی حالا من محتاج اینم که پر از با تو بودن باشم!